تبليغاتX
مجهولانه

مجهولانه

یه وبلاگ یواشکی

آقا جان مگه تو فضولی؟اگه دوستی که واقعا آرزو می کنم توی شرایط بدتری قرار بگیری یه روزی اصلا نتونی تو هیچ زمینه ای روی اعصابت کنترل داشته باشی.ببخشید دوستان اما اون کسی که روی صحبتم باهاشه خودش می دونه چی می گم...اصلا تو چکاره ای که میای و چرت و پرت می نویسی؟به تو چه که من بچه ام رو می زنم یا نه؟یعنی خودت هیچ مشکلی نداری؟یعنی تو زندگیت همه چیز آرومه؟تو اون یکی وبلاگم که برا گلکه من خونسردترم با ابله هایی مثل تو دعوا ندارم و محل سگشون نمی دم اما اینجا فرق داره من خیلی راحت از همین الان از اینجا می رم تا آشغالی مثل تو پیدام نکنه می دونی که چه قدر راحت می شه هزار تا وبلاگ دیگه درست کرد.تو که میای تو وب دیگران چیزای بیهوده می نویسی بیشتر از من مریضی فکر کنم اگه دوست باشی بیای و تو وب گلک هم چرت و پرت بگی اما راستش چون اونجا مال دخترکمه من اصلا اهمیتی به حرفای بیخود کسی نمی دم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

من این روزا

تصمیم دارم سال ۸۹ خیلی کارها انجام بدم.

اسم های مختلفی هم براش گذاشتم.یکی از مهم ترین کارهایی که قراره انجام بشه ترک کردن رفتارهای بد گذشته ست...زود عصبانی شدن و خیی احساستی بودن و کتک زدن گلک که خیلی وحشیانه ست...اعترافه دیگه.

لاغری هم در جای خودش.

یهو پیش اومد که من بشینم پشت کامپیوتر یه فرهنگ سرا.سه روز در هفته میام و می رم و بیشتر وقت ها دچار پدیده ای به نام پشت میز نشینی می شم.خدا رو شکر که خبرنگاری با همه وجودی که سخت و پر از استرسه آدم و اکتیو نگه می داره.اینا یعنی همکارای محترم که بعضی ها رو می شناسم و بعضی ها رو نه هیچ کاری انجام نمی دن.چای و نهار می خورن جلسه های آبکی می رن و من اینجا هستم.فضاش آرومه و تا حالا هم آقا بالاسر نداشتم و راستش برای اولین بار از موضع بالا برخورد کردم.نه مثل همیشه که خودم و خیلی ضعیف و بی اعتماد به نفس نشون می دادم.خوشحالم چون سواد ادبیاتیم هرچه قدر هم پایین خیلی از اینا بیشتره و گزارشای ناقص و پر از غلط های ویرایشیشون رو من تصحیح می کنم.

این روزا حالم بهتر از قبله.روزایی که میام اینجا کمتر می خوابم صبحا با قهوه خوشمزه همسری خواب از سرم می پره و وقتی به خونه می رسم انقدر حرف می زنم و انرژی دارم که همسر تعجب می کنه.فقط ای کاش می تونستم راه حی برای حل کردن مشکلاتم با دخملکم پیدا کنم که این روزها خیلی لجبازو زبون دراز شده و من هر سه ماه یا چهار ماه تنبیه بدنی انجام می دم که خیلی بده و راستش تا حسابی نزنمش ول کن نیستم.تو سر و صورت و دست و پا...کنترل اعصاب ندارم و این خیلی بده بعد می شینم گریه می کنم و مدام ازش عذر خواهی می کنم اما چه فایده؟دعا کنید این کار و ترک کنم و از راه دیگه ای باهاش روبرو بشم.حالا جالبه اگه پای حرفای من بشینید می بینید که کلی اطلاعات دارم از نحوه برخورد با بچه ها بس که کتاب خوندم اما این کتکه تمام روشای تربیتی خوبی رو که تو این چند ساله داشتم زیر پاش له کرده.

دوست جونم خوشحالم که روزگار بر وفق مراده این و بدون که خیلی برام ارزش داری و از خوشحالیات خیلی خوشحالم.خودم از ته دل آرزو کردم که امسال سال آشتیت با آبجی ها باشه.وقتی می خندی و شادی منم شاد می شم.مراقب خودت باش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

سال نو مبارک

من و یه خونه نامرتب.تنهایی و لب تاب.چاووشی.گلو درد.پیراهن راحتی.چشمای پف کرده.دلتنگی برای...

پسته.بادوم هندی و...

این ها امروز من و و در حقیقت حالای من و تشکیل می ده.گلک مونده خونه مامان بزرگ پدریش.من با مامانم دعوام شده.با همسر بالا و پایینیم.نفهمیدم این چند روز چه جوری گذشته.بی برنامگی بیداد می کنه تا 6 صبح بیدارم و تا 1 ظهر می خوابم...وبلاگ می خونم.می خورم تا سر حد مرگ و نمی دونم می خوام به کجا برسم.اگه تا دو روز دیگه شنیدین من چاق ترین زن کشور شناخته شدم تعجب نکنید.آدم نمی شم که.جدیدا همسر خیلی گیر می ده و داره رو اعصابم راه می ره.با هام طی کرده که دیگه هزینه دکتر رژیم و کلاس ورزشی رو تقبل نمی کنه و بنده باید با درآمد ناچیزم فکر همه چیز و بکنم.تا حدودی حق داره البته.نمی دونم این دیگه چه جور شروعی بود برای این همه ننوشتن.

تولدم بود و به یمن وجود دوست جونم و همسرش و دخترم و همسرم خوب و خوش گذشت...تولدم 24 بهمن بود و من شمع 30 سالگی رو هنوز فوت نکردم چون کیکی درکار نبود.دلم و خوش کردم به لاغر شدنم و تولدی که قراره تا چند ماه دیگه مفصل بگیرم.نمی دونم چرا انقدر احساس خاصی به 30 سالگی دارم.یه جورایی دوسش دارم بحرانی داره برای خودش مثل چل چلی مردا می مونه.تا حدودی رفتارام عوض شده و بیشتر طرز فکرم اما از همه بالاتر همون لاغریه که مدام فکر می کنم دارم زمان خوب زندگیم و از دست می دم.یعنی جوونی.چند ماهی می شه دارم با همسر کار می کنم و خبرنگاری و دنبال می کنم.چند تا مطلب خوب نوشتم که به دلم خیلی نشست وگرنه بقیه اش اجباری بود...نزدیکای عید بود که به زور دنبال مطلب می رفتم و حسابی حوصله ام سر رفته بود تا عید شد و من امیدوارم تا بعد از عید دوباره به حالت عادی برگردم و کارم و بیشتر کنم حتا...

گلک لجبازی رو به حد اعلا رسونده طوری که اصلا دوست ندارم تعطیلات رو و دلم می خواد هرچه زودتر برگرده سر مهد و کلاساش.راستش دلم برای چند ساعت تنهایی و نسکافه تنگ شده.امروز تنهام اما با تنهایی اون موقع ها فرق  داره...

یه وبلاگ دیگهدلم می خواد که همه چیز و بنویسم اما نمی دونم چطوری می خوام یه عالمه خاطره بد و مرور کنم.چند وقت پیش بود سوار ماشین جدیدمون شده بودیم.اسمش و گذاشتم فلور.بدم میاد ازش زیتون خودمون و دوست دارم هنوز.ساده و بی ریا بود و انقدر پز و افاده نداشت اما این یکی همه چیزش پز پزیه.نه که فکر کنید خیلی گرونه ها اما شق و رقه وقتی توش می شینی باید تمیز و مرتب و کمر بند بسته باشی.نظافت و باید رعایت کنی اما زیتون خیلی بی غل و غش تر بود.هنوز تو پارکینگه تا بفروشیمش و من حتا یه شب به خاطرش گریه کردم.این ماشین و شروعش با دعوا بود طوری که همون روزای اول درش و چند بار محکم کوبیدم به هم.و در نهایت سنگدلی آرزو کردم همسر توش مچاله بشه و خبر مرگش و بشنوم.از ته دل نبود اما نسبت بهش بی تفاوتم چون انتظار داشتم بعد از این همه سختی که با هم کشیدیم حداقل به اسم من باشه...حالا همسر فاتحانه باهاش گاز می ده و من هنوز حتا یه قدم هم باهاش برنداشتم.می دونم اگه بخوام باهاش رانندگی کنم باید یه روزی باشه که تنها باشم چون مدام می خواد بگه این فرمونش این طوریه از پارکینگ درمیاری مراقب باش ال کن بل کن و من حوصله ندارم که انقدر آدما من و دست کم بگیرن.منی که 5 ساله رانندگی می کنم و اصلا اتفاقی برام نیفتاده.مهم اینه که خودم خودم و باور دارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

آقا ما الان دو نفریم که با هم دعوا داریم کی بنویسه؟؟؟؟؟

چون همین نصفه شبی یه دوست خیلی خیلی عزیز و دوست داشتنی کنار من نشسته که قرار شده چیزکی بنویسیم و صفحه خالی این وبلاگ در پیتی پر کنیم حالا من می خوام ازش بپرسم چی بنویسیم دزیره؟

ما فردا نه دو ساعت دیگه میریم شمال طی یک عملیات غافلگیرانه از طرف مبهم بانو .....

همین نقطه تمام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

نوشتن اینجا توی یه وبلاگ خالی چه قدر سخته ولی باید اعتراف کنم راحت و دنجه احساس می کنم هر وقت دلم می گیره باید بیام و اینجا رو باز کنم.نمیام براتون کامنت بزارم چون دلم نمی خواد شما هم مجبور بشید بیاید و نوشته تلخ بخونید و دلتون بگیره.این روزا انقدر همه چیز سخت شده که آدما دلشون می خواد برن سراغ شادی ها و نه غم ها و دلتنگی ها.

پس منم برای خودم می نویسم.فکر می کنم اینجا هم یه صفحه خالیه که بتونم تمام محتویات ذهنم رو توش خالی کنم.

همین چند وقت پیش بود که دو تا دفترچه ممنوعه رو دور ریختم.احساس کردم اصلا دلم نمی خواد بخونمش.این در صورتیه که توش لحظه های خوب و شاد هم زیاد داشتم ولی ترجیح دادم از بین برن.

یه مدتی بود یعنی سه سال پیش من احساس می کردم فکرم اندازه سنم مشغوله و شاید هزاران بار بیشتر مدام فکر تو فکر می اومد تو ذهنم.اصلا نمی تونستم روی چیزی تمرکز کنم.

اون وقتا که مجرد بودم و مسوولیتی وجود نداشت و یا حتا بچه نداشتیم فکرم خیلی آزاد بود.زیاد چیزی رو سخت نمی گرفتم همه چیز لحظه ای بود وبعد دیگه وجود ذهنی نداشت اما همین جور که من بزرگ تر و بزرگ تر شدم و مشکلات و مسوولیت ها پیچیده تر من افتادم توی دنیای وحشت آور کارم استرس هاش.دخترم بی قراری هاش همسرم و مشکلات کوچیک و بزرگ.مشکلات خانواده ام .برخورد فامیل همسرم و خیلی چیزهای دیگه باعث شد زمان زود و زود بگذره و من نتونم کنترلش کنم.اتفاقا بیفته و تند تند بگذره بدون این که من حتا فرصتی داشته باشم کمی بهشون فکر کنم و راه حلی براش پیدا کنم.و همین جور همه چیز روی هم تلنبار شد و یهو ذهنم مشغول شد.

همون موقع ها بود که کتاب دفترچه ممنوع پدس و خوندم و شروع کردم.بدون هیچ هدفی فقط می نوشتم و می نوشتم و کم کم مخم خالی می شد.دو تا دفتر و با یه خط بد و تند تند سیاه کردم.اما واقعا آخرش با این که هنوزم مشکلات خودشون و به من نشون می دادن ولی من آهی از سر خوشی کشیدم و دفتر رو بستم.از اون به بعد بیشتر تونستم به همه چیز فکر کنم.

وقتی استعفا دادم خیلی پکر بودم تا این که بابای همسر فوت کرد و مسائل زیادی بینمون پیش اومد و دوباره من داشتم فرصتا رو از دست می دادم تا این که کم کم همه چیز بهتر شد و من بعد از عید تونستم یه راه حلی پیدا کنم.

کارا و برنامه هام و محدود کردم فقط به باران و خونه می رسیدم و کلاسای رسانه رو می رفتم و خیلی خوش می گذشت.به هیچی غیر از اون کار فکر نمی کردم تا این که یک سال گذشت و مدرکم و گرفتم.اون موقع بود که به فکر یه برنامه ریزی افتادم تا یه عالمه کار عقب افتاده رو انجام بدم.

برای گرفتن شناسنامه المثنی اقدام کردیم.کارت ملیمون و گرفتیم.گواهی نامه من بعد از دو سال تمدید شد.گلک و بردم دکتر چشم پزشک و دندون پزشکی.سراغ مدرک دانشگاهم رفتم.خونه تکونی رو هر چند ماه یه بار انجام دادم.نظم و ترتیب بیشتری به خونه دادم و گلک با بودن من تو خونه حسابی سرخوش شده بود.یه مهد خوب پیدا کردیم و گلک با اشتیاق رفت و کارا خیلی رو به راه شد.

بعد از یه مدتی برنامه ریزی رو گذاشتم کنار و الان دوباره خیلی کارها تو دستم نیست.

همه چیز داره روال عادیش و طی می کنه و راستش دیگه من احتیاجی به دفترچه ممنوعه ندارم فقط گاهی که احساس کنم نیاز دارم می رم  و دو سه صفحه می نویسم و خالی می شم.

اما من حالا تو یه جایی قرار گرفتم که احساس می کنم بی هدفم.هزار بار به خودم قول می دم برم پیاده روی برم یوگا و دوباره کارم رو جدی شروع کنم اما فکر کنم تا یه برنامه ریزی درست و حسابی نباشه نمی شه برای همین هم تصمیم گرفتم همین جا شروع کنم و یه برنامه ریزی داشته باشم.الان زمانیه که گلک بزرگ تر شده حسابی با مهدش اخت شده و من وقت زیاد تری دارم تا به خودم فکر کنم.بعضی وقتا احساس می کنم واقعا اگه همین جوری ادامه بدم تا ده سال دیگه می خوام چی کار کنم؟می خوام به گذشته فکر کنم و ببینم هیچ نتیجه ای نگرفتم و به هیچ جا نرسیدم؟

راستش تنها دلخوشیم اینه که تونستم درس بخونم و حداقل تو کار خبرنگاری ۶ سال تلاش کنم و با آدما و مسائل جور واجوری رو به رو بشم که کمی فکرم و روشن کنه.این تنها دلخوشیه که باعث می شه فکر نکنم بیهوده بودم.

رفت و آمد کردن با دوستای خوبی که تو این چند ساله همیشه با هم بودیم هم یکی دیگه از چیزای عالیه که من و خوشحال می کنه وهمچنین سفرهایی که رفتیم و کتاب هایی که خوندم و فیلم هایی که دیدم.

پیشرفت گلک تو عکاسی و موسیقی و نقاشی هم چیزیه که من مدیون تلاش های خودم می دونم و راستش از این که اون تو یه راه پر از موفقیت بیفته لذت می برم.

همسر هم وقتی اولین نمایشگاه عکسش رو بزنه و وارد یه راه پر از شور و شوق بشه برای من دلچسبه اما من باید و باید بالاخره خودم و پیدا کنم و هر چه زودتر از لحظه هایی که می گذره و منتظر من نمی مونه نهایت استفاده رو بکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

طعم گس خرمالو رو توی دهنم احساس می کنم...امشب هم از اون شباست که دلم نمی خواد بخوابم.اولش خوابم نمی اومد اما حالا چشام خسته ست و همش به فردا فکر می کنم که گلک زود بیدار می شه و صبحونه می خواد و گیر می ده که بیدار شو...

آخر شب دستم و گذاشته بودم زیر چونه ام و رو به همسز می گفتم:فکر می کنم مامان بدی هستم.نمی دونم چرا این احساس و دارم یه حورایی دلم براش می سوزه با این که گلک خیلی امکانات داره.شاد و سرحاله و می دونه چه قدر دوسش داریم.خیلی وقتا سفت بغلش می کنم و تو چشاش نگاه می کنم و قبل از این که اشک تو چشام جمع بشه بهش می گم که عاشقتم و این طوری حرفای عاشقانه مادر دختر شروع می شه.

کاش از شر این عذاب وجدان راحت بشم...

بعد از یه دوره سخت و پر تنش آشتی کردیم اما من دلم شکسته ...

دلم فقط از همسر نشکسته بلکه زندگی بالا و پایین های زیادی برام داشته.می دونی خانوم خونه در جواب کامنت خصوصی که برام گذاشتی باید بگم درسته من شاد و پر انرژی بودم و فکر می کردم در مقابل سختی ها و رنج ها مقاومم.هیچ وقت فکر نمی کردم استخونام از شدت زمین خوردن های پیاپی درد بگیره و دیگه نتونم از جام بلند شم.

ولش کن دیگه حوصله ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4 قبل از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

     دخترکم آروم بخواب مراقب باش پاهای کوچیکت به میز نخوره بزار صدای نفس هات و بشنوم ...

دخترکم دلم می خواست انقدر پول و قدرت داشتم که می تونستیم دو تایی با هم بریم یه جای دور و دور و دور...

توی زندگیم تنها تویی که ارزش داری.شاید باورت نشه اما به خاطر تو نفس می کشم.به خاطر تو راه می رم غذا

درست می کنم...می خندم...گریه می کنم.این روزها خیلی به هم نزدیک شدیم من مهربون تر و صبور تر شدم و

تو مامانی تر.انگار هر دوی ما می دونیم فقط همدیگر و داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

این روزا

من خوشحالم...

مامانم خونه اش رو فروخت و اومد نزدیک ما و من دارم می میرم از خوشی.اونجا رو دوست نداشتم خاطره های بد ...

اما مهم نیست حالا اینجا همه چی خوبه مامانم هم خونه جدید رو دوست دارهو

من با گلک کنگر می خوریم و لنگر میندازیم...

رفتم پیش دکترم و داروهام و کم کرد و بهم گفت:بیشتر تلقین می کنی که خوابت میاد و دوز داروهایی که بهت دادم خیلی بالا نیست و خلاصه بهتر شدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

چرا باید نقش بازی کنم؟من خسته ام.من از پا افتادم.من مثل یه آدمی می مونم که افتاده زمین و داره به خدا التماس می کنه بهش کمک کنه بلند بشه اما خودش هیچ تلاشی نمی کنه...

شایدم تلاشش کمه و شایدم...

هر روز قبل از اومدن تو به خونه سعی می کنم هر جور شده خونه رو مرتب کنم.ظرفا رو بشورم لباسارو بریزم تو ماشین لباسشویی.نیمچه غذایی درست می کنم و منتظر می مونم.حتا حال نگاه کردن فیلم یا خوندن یه خط ار کتاب رو ندارم...

خواب آلودگی باعث می شه فقط یه جا بشینم.وقتی میای تحمل برنامه هایی که می بینی رو ندارم دیگه این روزا تحمل هیچی رو ندارم.فقط نگاهم به گلک معصومم می افته که نگاهم می کنه مدام بهم می گه انقدر نخواب و من نمی تونم خواسته کوچیکش رو برآورده کنم.دیگه براش میوه ها رو خوشگل توی ظرف نمی چینم تا بخوره.دیگه براش غذاهای خوشمزه درست نمی کنم...غیر از اشک ریختن و نگاهی از سر غم و یه اندوه بزرگ به ااین زندگی کار دیگه ای یادم نمونده...

اون همه ذوق و شوق برای خبرنگاری...

اون همه تلاش برای این که مادر خوبی باشم...

اون همه دوندگی برای ناامید نشدن

همشون به من دور شدن دور دور...دلم برای خود دو سال پیشم تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مبهم بانو  | 

باید...

باید قبول کنم که دیگه حتا حال باز کردن کامپیوتر رو هم ندارم.

باید قبول کنم که دیگه به هیچ کس سر نمی زنم.

باید قبول کنم که یه عالمه قرص می خورم.

باید قبول کنم که به خاطر قرصا خواب آلود شدم.

باید قبول کنم که اراده ام تو همه چیز کم شده و داره کم و کمتر می شه.

باید قبول کنم که به خاطر خواب حتا به گلک هم خوب رسیدگی نمی کنم.

باید قبول کنم که نگرانم.

باید قبول کنم که ذهنم آشفته ست.

باید قبول کنم که هفتاد سالگی به بعد برای خیلی ها عمر زیادیه و برای من کم چون مامانم ۷۲ سالش شده و ترس از مرگش روز به روز داره من و بیشتر می خوره.

باید قبول کنم که صحنه مرگ دخترک هفت ساله همسایه رو بارها و بارها تو ذهنم مرور کنم.

باید قبول کنم که هیچ وقت صورت خونی ندا رو فراموش نمی کنم.

باید قبول کنم که به اندازه کافی پول ندارم.

باید قبول کنم که هیچی نیستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مبهم بانو  |