تبليغاتX
مجهولانه

مجهولانه

یه وبلاگ یواشکی

اون روز دویدی و اومدی پیشم و گفتی:مامان این پیرهنه که تنت کردی روش شکل ماهی داره...خبر نداشتی که این همون رد آبیه که رفت تو شعر بابایی.همون روزا و شبایی که چشمات و بسته بودیم و زیر نور مهتابی دستگاه خوابیده بودی...اشک تو چشای من جمع می شد و نگات می کردم و زردی چشات دلم و می سوزوند و اون روا چه قدر هوا خفه بود.

حالا هم همون پیرهن آبی رو تنم می کنم که روش شکل ماهی داره و یه بار تو دفترت برات نوشتم که تو یه ماهی کوچولو توی دل من هستی و منم حالا یه پیرهن آبی پوشیدم که روش عکس ماهی داره و تو داری وول می خوری توی جونم و من حست می کنم و دلم پاییز می خواد که بیاد و بوی تو رو برام بیاره.

و حالا توهستی و بوی بدنت توی تمام خونه جریان داره.من این پیرهن و می پوشم چون خنکه و باهاش می چرخم و می گردم و تمام کارا رو روبه راه می کنم.

هوا تاریک شده.چراغ خاموشه و من دارم با نور مونیتور می نویسم و تو زیر لحاف عروسکی خوابیدی و سرت و گذاشتی رو فیل فیلی...

رفتم روی تخت دراز کشیدم و دستم و گذاشتم زیر سرم و گفتم:خدایا دارم می رم.فردا ساعت ۱۲ می رم و توی جلسه شرکت می کنم و قراره یه کار یه هفته ای باشه.خدایا الانم دارم می گم:کمکم کن.موقعیتای سختی رو پشت سر گذاشتم.با آدمای زبون نفهمی سر کردم که همش دنبال پاچه خواری بودن و معنی دوست براشون یه چیز پوچالی بود...

آسون نیست ببینی کسی رو که خودت باعث قراردادی شدنش هستی بیاد و خیلی راحت دورت بزنه.راحت نیست که اون خودش و بزنه به مظلومیت و تو حرص بخوری و حرف از دیگران بشنوی.راحت نیست یه بچه که از تو ۶ سال کوچیکتره فقط به خاطر این که تو حوزه درس خونده بیاد و بشه سردبیرت و مثل سنگ باهات برخورد کنه و بخواد کارت و از دستت بگیره.راحت نیست قلمت و طرز فکرت و و تمام اعتماد به نفست رو بگیره.

چند ماه پیش توی تردید بدی دست و پا می زدم که بمونم یا برم؟و بالاخره تصمیمم رو گرفتم.قلبم از این که کار خبرنگاری رو ول می کنم گرفته بود اما چند شب که گذشت و من بی استرس و بدون این که مجبور باشم خواب آدمای نفهم رو ببینم خوابیدم تازه  فهمیدم خدا برام چی می خواسته.وقتی دخملم من و دوست داشت وقتی خیالش راحت بود که من و هر وقت بخواد داره و مامانش دیگه مثل اون وقتا ساعت ۱۰ شب نمی رسه خونه فهمیدم کار درستی کردم.

وقتی انقدر فرصت داشتم که با خیال راحت خونه تکونی کنم و نظم و ترتیبی رو که ۸ سال بود نداشتیم رو به خونه برگردونم خوشحال شدم که این بار هم خدا برام بد نمی خواسته.

آرامش نابی رو دارم تجربه می کنم.ظرف هندونه پره از هندونه های سرخ.شلیل و سیب رو هم میارم.با هم می شینیم و حرف می زنیم و هندونه می خوریم و خونه تمیزه.شام هست و آرامش.

حالا اما دیگه وقتشه که با دید بازتری برم سراغ کار.یه جا سفارش قراردادی شدن دادم و هنوز نمی دونم جواب چیه؟

اما فردا دارم می رم توی جلسه برای یه ویژه نامه ۱۶ صفحه ای کار کنم و نمی دونم چی بشه؟

برام دعا کنید...

خدایا ازت می خوام کمکم کنی با اعتماد به نفس برم جلو که خودتم می دونی کارم بد نیست و این بی اعتماد به نفسی هم فقط و فقط مربوط به تجربه های تلخم می شه.خدایا کمکم کن بتونم کار خوبی بهشون بدم و پول خوبی هم دستم و بگیره.خدایا کمکم کن این کار برام یه شروع تازه باشه و دوباره شکوفا بشم.

ظهرای تابستون گرم و طولانی می گذره و بعد از تموم شدن کلاسام احساس خلا می کنم و می دونم باید دوباره برم تو شلوغی و کار کنم.

خدایا یه کاری کن زمان زیادی با...داشته باشم.دلم نمی خواد یه کاری پیدا کنم که دوباره مجبور بشم دخترم و کم ببینم.خودت که می دونی چه قدر به من وابسته ست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:37  توسط مجهولالهویه  | 

روزت مبارک.چی دیگه می تونم بگم؟می دونم این روزها خیلی زود می گذره و شاید تا چند وقت دیگه اگه من زنده باشم تو نباشی.هر چند دلم می خواد زودتر از تو بمیرم.مادر من عاشق چشمای تو هستم.عاشق رنگ کبودشون.مادر من عاشق صورت عرق کرده ات هستم.اخه خیلی گرمایی هستی.مامانی من هیچ وقت نمی تونم بهت این حرفا رو بزنم.اما ای کاش گلک بهم بگه.مامان من اینجا می نویسم و برای دل خودم.ای کاش می دونستی چه قدر بهت احتیاج دارم.ای کاش می دونستی اگه یه روزی نباشی من دیگه هیچی ندارم.هیچ دیواری که بهش تکیه کنم و هیچ آغوش گرمی که بوی تو رو بده.

پارسال که داشتی می مردی رو یادت هست؟انقدر تو حیاط بیمارستان جیغ زدم که گلوم درد گرفت.بدنم می لرزید و اشکام تمومی نداشت.از ته ته دلم خدا رو صدا زدم که بمونی و این انصاف نیست که بری و خوشحالم که موندی و خوب شدی.حداقل برای دل گلکم که شده حالا حالاها بمون.گاهی فکر می کنم اگه چند سال دیگه باشی خوبه؟دلم می خواد هزار سال باشی ولی می دونم که نهایت تا ۲۰ سال دیگه خواهی بود حالا کمی بیشتر یا!نه نه نگو کمتر که تو کله ام نمی ره.مامانی ما خیلی وقتا میایم اونجا.من سعی می کنم بیام و بششینم روی مبل اتاقت و در حالی که تو روی تخت نشستی و تلوزیون نگاه می کنی باهات حرف بزنم.خوشم میاد خجالت نمی کشم.میام و گاهی روی تختت دراز می کشم.بعد تو آروم و بی سر و صدا با گلک بازی می کنی که من بخوابم.هنوزم فکر می کنی دخترت خسته ست و باید بخوابه.راست می گی مادر من خیلی خسته ام.۲۹ ساله که خسته ام ...

میام و سرم و می ذارم روی پات و دستت رو فشار می دم و احساس امنیت می کنم.تو به من چیزی رو می دی که همسرم نمی ده و هیچ کس دیگه نمی ده.اخه من ته تقاریم اخه من و خیلی لوس کردی.

مامانم کلمه ها هی جا به جا می شن و نمی تونم اون جور که باید درست و خوب بنویسم اما تو ببخش.

مامانی پیشم بمون مامانی بزار اون خونه یادگاری بابا که توش هستی و نفس می کشی حالا حالا ها از عطر تنت لبریز باشه.مامان قشنگم خیلی تو زندگیت سختی کشیدی می دونم.اما من خوشحالم چون راستش هر چی فکر می کنم می بینم دختر زیاد بدی برات نبودم و این موضوع وجدانم و راحت می کنه.

یادته اون موقع ها که بچه بودم برام از جیران می گفتی؟می گفتی یه خواهر داشتی که ۴ یا ۵ سالگی فوت کرده و مامانت ناراحت شده.از برادرای دو قلوت که خیلی هم خوشگل بودن گفتی که مردن و هنوز به فکرشونی و از محسنی برام حرف زدی که وقتی هشت ماهه باردار بودی سقط شده.مامانی من اون موقع ها نمی دونستم تو چه قدر سختی کشیدی.

اما وقتی بابا رفت و ما رو تنها گذاشت یه بار خاله برام همه چیز و گفت:

اون گفت که تو یه دختر خیلی خیلی خوشگل بودی که خواستگارای زیادی داشتی یه مردی هم یه دل نه صد دل عاشقت شده و بالاخره با هم ازدواج کردین.خاله برام گفت که مامان بزرگ یه آدم خودخواه بوده که بیشتر به فکر خودش بوده و بابا بزرگ هم بدون اجازه اون کاری نمی کرده.

تو با اون مرد ازدواج کردی و بعد از مدتی ذات کثیفش رو رو کرد.اون تو رو رها کرد و داغ دیدن بچه چند ماه ات رو روی دلت گذاشت.بعد تو رفتی و پیداش کردی.همون جیران کوچولو که من ۱۷ سال فکر می کردم خواهرت بوده...

توی پرورشگاه بهش شیر دادی و اون در اثر مریضی مرد در حالی که وقتی داشتی براش لالایی می خوندی و به عنوان دایه بهش شیر می دادی هیچ کس نمی دونست این کسی که این بچه رو عاشقانه نگاه می کنه مادرشه.فقط خودت می دونستی و خودش.خوشحالم که پیشش بودی تا زمان مرگ.می دونم مامان و بابات تو رو با بچه راه نمی دادن و مجبور بودی این جوری بچه نازنینت رو که رنگ چشاش کبود بوده ببینی.درست مثل خودت و جالب اینجاست که رنگ چشمای ما به تو نرفته.

تو بعد از اون با بابا برخورد کردی و اونم عاشقت شد و با هم ازدواج کردین و ازم نخواه که بگم چی شد و چی نشد که این یه رازه و نمی تونم بگم.

حالا خیلی از اون روزا می گذره تو پدر و یه پسر دیگه ات رو از دست دادی.چند سال افسرده شدی و ما رو فراموش کردی اما کم کم بهتر شدی.گلک که به دنیا اومد تو از این رو به اون رو شدی.باهاش بازی می کردی ترو خشکش می کردی و براش اواز ترکی می خوندی.چیزی که سال ها بود نشنیده بودم.شما دو تا شدین پروانه هم و حالا می دونم قلب گرم و مهربونت به امید دیدن دختر من می تپه و یه جور امیده برات.مامان همیشه بمون و نفس بکش.

اگه من دختر بدی بودم برات من و ببخش.مامان من به دستای گرمت احتیاج دارم.نمی تونم مثل خیلی از دخترای دیگه که با ماماناشون از نگرانی و دعواهاشون با شوهراشون حرف می زنن بیام و باهات دردو دل کنم.اخه استرس اصلا برات خوب نیست.همیشه میام و لبخند می زنم و می گم که همه چیز خوبه و خواهش می کنم باور کن.خیلی وقتا دلم خواسته بیام و تمام اشکام و تو بغلت خالی کنم اما خودت می دونی که این کار و نمی کنم چون می خوام شاد باشی و همیشه فکر کنی دختر کوچولوت شاد و سرحاله.

مامان روزت مبارک می پرستمت.تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:51  توسط مجهولالهویه  | 

تو اومدی یعنی نه! تو و گلک رفتین بیرون.مثل همیشه:پاشدیم من گلک و حاضر کردم و موقع رفتن هزار بار اومد و من و بوسید و بوسیدمش و بالاخره رفتین و مثل همیشه بعد از یه ربع زنگ زدم و پرسیدم:گلک خوب رفت؟خوراکی براش خریدی؟

بعد از رفتن شما من مثل همیشه که اولش بی حوصله ام و نمی دونم از کجا شروع کنم.نشستم روی مبل و در حقیقت لم دادم و بدون این که تی وی رو روشن کنم و یا چیزی بخونم خیره شدم و یادم نیست به چی فکر کردم.فقط این که امروز روز شادی رو شروع کردم.فکر کنم این پروسه شادی ما هم یه خط در میون شده باشه.

بعد پا شدم و دفتر برنامه ریزیم و آوردم و توش نوشتم و مشغول شدم.طبق معمول کارای خونه رو انجام دادم.آشپزخونه و مخلفاتش.پذیرایی و اتاق خودمون و اتاق گلک و لباس انداختن تو ماشین لباس شویی و گردگیری و جارو.بعد خسته شدم نشستم تا کمی نفس تازه کنم.بلند شدم و مشغول شدم.می دونی چرا از رد شدن کارم حرف نمی زنم؟برای این که برام مهم نیست.حتا اس ام اس مسخره ن هم برام مهم نیست که این روزها دوباره سر و کله اش تو وب گلک پیدا شده و برام عکس شیطون می ذاره.

برای همینم شاد بودم.همه کاری کردم غیر از درس خوندن.۲ و نیم بود که موسیقی متن چند تا فیلم و که تازه آوردی گذاشتم و خودم مثل تمام این روزها که ظهر ها خوابم می گیره رفتم و دراز کشیدم رو تخت و دلم برای بغل گرفتنات تنگ شد...

موسیقی بود و خلسه و خواب و بعد از یه ساعت صدای زنگ موبایل.

بعد هم چای و شکلات و حاضر شدن و رفتن برای ثبت نام کلاسم.شمع سازی چیزی که خیلی وقت بود دنبالش بودم و بالاخره یه جا درست نزدیک خونمون پیداش کردم.مسوول ثبت نام و منشی یه زن چاق و خوشگل بود که مانتوی بنفش و لاک بنفش و فکر کنم همه زوایای این دنیا رو بنفش می دید...یه فرم جلوم گذاشت و پرش کردم.

رفتم دنبال گلک و با هم رفتیم دکه روزنامه فروشی و براش کتاب و دوست خریدم و برای خودم هم روزنامه.

سر راه نون لواش تازه خریدیم و گلک تمام راه نونا رو می آورد و من کیف می کردم.

براش بستنی گرفتم و خریدام و انجام دادم و رسیدیم خونه.

رقصیدم و عرق کردم و دو تایی رفتیم حموم و مثل همیشه از لمس کردن بدن کوچولو و نرمش احساس خوشی کردم و مثل همیشه فکر کردم:باید قدر این حمومای دوتایی رو هم دونست که چند سال دیگه تکرار نمی شه و لابد اصلا اجازه نمی ده بدن لختش رو ببینم و هر وقت حموم کنه بدو بدو می ره و قایم می شه تو اتاق.

تو اومدی خسته بودی.دو ساعت سرپا وایساده بودی تا ماشین درست بشه.برات آب خنک اوردم.یه گاز از بستنیت زدم و لبخند زدم.تو لبخند زدی با هم حرف زدیم بابت کارم بهم دلداری دادی و منم گفتم برام مهم نیست و واقعا برام مهم نبود.کاری که آدم و اصلا توجیه نکنن و از آدم انتظار یه چیزی رو داشته باشن که خودشون هم نمی دونن چیه برام مهم نیست برای یه مبلغ ناچیز.

اما راستش نمی دونم یهو چی شد که با لحن تندی از خواسته هام حرف زدم و تمام ۷ سال و کشیدم پیش روت و من ال کردم و بل کردم راه انداختم و تمام چیزای خوب و از بین بردم و تو هم رفتی بیرون و برام مهم نبود و تند و تند درس ویراستاری خوندم و بعد از یه ساعت زنگ زدم و گفتم من دارم می رم بیا پیش گلک و اومدی و هی بحثای تند کردیم و منم خیالم راحت بود که گلک خوابه و نمی فهمه داریم با هم دعوا می کنیم.من هی از خرج و پول حرف می زدم و هی می گفتی مگه چی کم داریم؟یک کمی صبر کن البته لحن تو هم تند بود ولی من هی تند ترش می کردم.

صندلی رو گذاشتم جلوی تی وی تا نتونی فوتبال ببینی هی باهات لج کردم و بعد رفتم خوابیدم و اومدی و من نمی دونم چرا هر وقت با هم دعوامون می شه من شبا بد می خوابم و هذیون می گم و کابوس می بینم؟تا دوباره مجبور می شم به دست محبتت که به سمتم دراز شده جواب مثبت بدم یا این که خودم خودم و جا کنم تو بغلت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:20  توسط مجهولالهویه  | 

چه قدر امروز صبح که از خواب بیدار شدم سرحال بودم.الکی احساس خوشی می کردم.با خودم فکر کردم پس چی شده؟چرا من انقدر خوشم و هی شیطنت و خنده ام میاد هنوزم نمی دونم دلیلش چیه.اما کاری که از صبح انجام دادم این بود که:

رفتیم خونه مادر شوهر جان و صبحونه سه نفری میل کردیم.آب از دیروز قطع بود بنابراین خودمون و انداختیم .البته خودش رفته بود دنبال کارای بانکی و برای ما کلید گذاشته بود.رفتیم حموم چای خوردیم خواستیم بریم خونه که مامان جان اومدن و نهار نگهمون داشتن بعد رفتیم و حاضر شدیم تا به جشن پایان سال مهد گلک برسیم و من همچنان خوشحال بودم و سرحال.انگار تمام دنیا به روی من بخند می زد گلک هم هی چپ می رفت و راست می رفت و تعریف می کرد:مامان این شال صورتیه رو پوشیدی؟چه قدر بهت میاد.مامانن این کفش صورتیاتم قشنگه.مامان لاک صورتیت هم خیلی بهت میاد.و همین جور موج مثبت روانه ما کرد.

و همین جور خوشحالی من ادامه داشت و الانم که نصفه شبه ادامه داره.وقتی رسیدیم خونه حسابی خوابیدیم. و بعد من شدم یه خانوم کدبانو و مربای زردآلو درست کردم که الان در حال وارونه بودنه.یعنی تو دستور نوشته شده بعد از پخت داغ داغ بریزید تو شیشه و بزارید حالت وارونه خنک بشه.فکر کنم بد نشه.

اینا رو هم نوشتم چون دلم می خواست.اصولا من اینجا اون چیزی رو می نویسم که دلم می خواد چون اینجا رو خیلی خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:54  توسط مجهولالهویه  | 

من همین جا دارم می گم من تو خونه نمی مونم.من باور دارم من ایمان دارم نهایت تا شهریور یه کار پیدا می کنم.کاری که دوسش دارم.من نمی تونم در و دیوار خونه رو تحمل کنم من نمی تونم و نمی تونم راه ه و ف و ف و ...ادامه بدم من نیاز دارم تو جامعه باشم من باید یه تکونی به خودم بده.خدایا کمکم کن خدایا بهت نیاز دارم.خدایا خودت می دونی تو دلم چه جور کاری می خوام پس کمکم کن.خدایا من چشم امیدم به تو دوخته شده.خدایا تو خونه نشستم و هر روز صبح از خودم می پرسم امروز چی کار کنم؟هنوز امتحانام تموم نشده.هر روز هزار تا کار دارم که بکنم فکر می کردم یه روزایی مثل این روزا می شینم و کتاب می خونم و فیلم می بینم و تا هر وقت دلم بخواد می خوابم و می رم و میام و کیف می کنم.این چند ماهه کیف داشت اما دیگه بسه.حتا هیچ کتابی رو تموم نکردم فقط به یکی دو مورد از برنامه های عقب افتاده رسیدم اما پیشرفت خوبی نبود...

دپرس شدم افسردگی گرفتم.مدام دارم به مرگ دیگران و خودم فکر می کنم.خدایا گلکم به مهدش عادت کرده حالا خیالم راحته که از صبح می ره و تا عصر می مونه پس من و تنها نذار.خدایا نمی خوام یه زن بیکار تو خونه باشم.نمی خوام مدام از این آرایشگاه به اون آرایشگاه باشم.دلم کار می خواد پیشرفت می خواد.خدایا بزار خودم و به همسر ثابت کنم.اون آدم موفقیه هر روز یه کتاب.هر روز یه پیشرفت.رادیو می ره با تلوزیون همکاری داره خدایا اون یه زن خونه دار نمی خواد.نه این که فکر کنی من برا دل اونه که می خوام کار کنما نه!خودمم از زمانی که دانشگاه قبول شدم عهد کردم کار کنم و وقتی دخترم فقط ۸ ماهش بود رفتم سرکار.خدایا اون روزها رو یادت هست؟وقتی از دم پارک نزدیک خونه رد می شدم و می خواستم سوار تاکسی بشم چه کیفی می کردم؟از این که شدم یه خبرنگار؟هر روز دوربین به دست کوچه ها و خیابون ها رو پشت سر می ذاشتم و دنبال شکار سوژه بودم و چه لذتی داشت چاپ شدن تمام زحمتا.خدایا دلم برای خط بدم وقتی می نوشتم تنگ شده.خدایا دلم برای چایی های بین کار تنگ شده.دلم برای همه چیز تنگ شده.کمکم کن.خودمم می دونم همه این ها به خاطر تنبلیه من خیلی راحت می تونم برم و برای جاهای متلفی کار کنم.اما نمی دونم و واقعا نمی دونم چرا همین جوری ایستادم و فقط نگاه می کنم؟یه محرک می خوام ؟اعتماد به نفسم و از دست دادم؟خدایا کمک کن من نمی تونم این وضعیت و ادامه بدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:9  توسط مجهولالهویه  | 

وقتی نمیشه وقتی هیچ حرفی نداری چرا خودت و مجبور می کنی؟برو برو و روی مبل لم بده فیل فیلی رو بزار زیر سرت و خب...هزار تا کار می تونی بکنی.می تونی خیره بشی به صفحه تلوزیون.می تونی دوباره فکر کنی مبل داره تکون می خوره و زلزله اومده.می تونی فکر کنی قلبت می سوزه و داری می میری.بعد بگی نه نه من نمی خوام بمیرم دخملم چی؟می خوام من و تا ۸۰ سالگی داشته باشه بعد می ری و می خوای یه تکونی به خودت بدی می ری جلوی پنجره و بیرون و نگاه می کنی.آسمون ساختمونا و یه عالمه زندگی که توی اتاقای کوچیک و بزرگ جا داره.

می ری سر یخچال شیشه شربت آناناس و برمی داری و آب یخ می ریزی توش و همش می زنی و قطره های آب مثل حباب بالا و پایین می رن و تو فکر می کنی زندگی ما مثل همین حباباست.اصلا مگه در مقابل ویرانی و زلزله و مرگ توانی هم هست؟مگه تو بمیری چی می شه؟یه حباب کوچولو از دست می ره و یه دخمل تمام عمرش و تو حسرت بی مادری می مونه و خدا می مونه که اگه نمی خوای بمیری فقط و فقط به خاطر اونه و نه هیچ کس دیگه.تو بزرگ شدی اما هنوز وقتی تو صف صندوق شهروند می ایستی و یه آدم پیر و مهربون با صدای گرمش می گه:بابا جون بیا این جا...دلت می گیره.اون با دخترش حرف می زنه و تو یاد بابات می افتی.

چه قدر این روزها بده.کجاست اون همه امیدی که داشتی؟هر وقت حالت بد می شد با خودت حرف می زدی تلاش می کردی که حرفت بیاد که بخندی و هزار تا چیز برای تعریف کردن داشته باشی.درست مثل اون روزها که از مدرسه برمی گشتی و تند و تند برای ه تعریف می کردی که چی شد و چی نشد.

همه چی گرون شده...دلت برای دسته های پول تنگ شده فکر هزار تا چیز و می کنی و آینده ای که نمی دونی چی می شه و چی پشتشه؟

دلت می لرزه و قلبت می گیره.کارت بانکت مدت هاست بی استفاده تو کیفته و چه قدر دلت می گیره وقتی یاد سر ماه های کار کردنت می افتی با چه ذوقی می رفتی و صف بانک می ایستادی و پول می گرفتی و خرج می کردی؟حالا هم پول هست مردت هر چی که در میاره  می ده بهت و خدا روشکر دستتون خالی نمونده اما تو فکر چیزای بزرگتری رو می کنی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:14  توسط مجهولالهویه  | 

نگاهت و از من نگیر...دیدم خنده ات گرفته دیدم نگاهم می کنی اما حرف نه!خودمم تصمیم نداشتم باهات حرف بزنم نگات کنم اما نمی دونم چرا یهویی تصمیمم عوض شد؟نمی دونم چرا یهویی فکر کردم زندگی که پوچه زندگی که بی معنیه پس چرا سخت ترش کنیم؟برا همینم از پشت عینک دودی چشام و دوختم بهت و هی بالا و پایین رفتم تا بالاخره لبخند زدی.گلک شده واسطه حرف زدنمون و من می میرم از خنده اومدی دنبالمون خونه ف و من تو راه به گلک گفتم بهش بگو:کاهو و هویج و خیار گوجه می خوایم.دخملم که نتونست سریع اون چیزایی که می گم رو حفظ کنه می پرسید:مامان کاهو و خیار و گوجه؟دیگه چی بود؟

چه قدر دلم برای اون روزا تنگ شده...اون روزایی که من بی توجه به تو به دیگران و بدون هیچ چشمداشتی دوست داشتم.می پرستیدمت.بازوت و می گرفتم و خودم و می چسبوندم بهت.فکر می کردم تو هستی تا من بی پدری و راحت تحمل کنم.فکر می کردم یه عشق نابی بین ما هست.فکر می کردم هیچکس مثل ما نیست.خیال می کردم دعوا می کنیم.همدیگرو می زنیم.داد می زنیم.گاهی بدو بیراه می گیم.تو خل می شی توی خیابون حال خودت و نمی فهمی من دیوونه می شم و می خوام که ترکت کنم بعد راه می افتم سمت اتوبوسای نزدیک خونه و تو هم میای دنبالم.البته قبلش پرتم می کنی هولم می دی که نزاری برم اما من بالاخره از خونه درمیام و می رم و سوار می شم.همونجا زیر نظر می گیرمت که دنبالم می گردی و چشمات و همه سمتی می چرخونی بعد دلم نمیاد مثل موش پیاده می شم و سلانه سلانه میام طرفت.بازوم و فشار می دی.می خندم.می خندی و راه می افتیم سمت خونه...

اما الان دیگه دلم می لرزه.از وقتی گلک اومده اوضاع بهتر شده کمتر سر به سر هم می ذاریم.بزرگ شدیم با هم بحثای جدی و قهر می کنیم.دیگه کمتر و کمتر تو سروکله هم می زنیم.من خسته شدم.دلم بی حرمتی نمی خواد و برای همین خیلی وقتا با خودم کلنجار می رم که ولش کن بگذر.می شم مثل زنایی که نمونه هستن البته از نظر من نه بلکه خیلی ها...اونا گذشت می کنن.از صبح تا شب کار می کنن با بچه سروکله می زنن.خرید می رن مسوولیت پذیری دارن.وقتی می خوان جایی برن به شوهرشون نمی گن ما رو ببر برسون خودشون با آژانس یا مترو یا اتوبوس می رن آسه می رن آسه میان.سه جور غذا باب میل شوهر و بچشون درست می کنن.توقع محبتشون کمه.همین که هراز گاهی شوهره طلا بخره و یه محبتی ابراز کنه بسشونه.از شوهراشون حساب می برن.دیر تزر از ۸ شب خونه نمیان.دوست دارن شوهره تعصب داشته باشه.

اما من خودمم نمی دونم باید چی کار کنم؟وقتی به مامانم فکر می کنم.وقتی به بابام فکر می کنم و همه و همه نمی تونم الگوی درستی بردارم.دلم می خواد هویت داشته باشم.دلم می خواد خودم باشم.دلم نمی خواد بشورم و بسابم  کل کل کنم و دم نزنم.دلم حقم و می خواد.دلم نمی خواد منفعل باشم.دلم نمی خواد وابسته باشم.دلم نمی خواد شوهرم بهم اخم کنه زور بگه طلبکار باشه.دلم می خواد آزاد باشم.دلم می خواد روم حساب کنن.وقتی تو جاده هستیم فکر نکنه من نمی تونم.دو سال بیشتره پشت فرمون می شینم تا حالا به غیر از یکی دو مورد که با در و دیوار تصادف کردم و نه با ماشین اتفاقی نیفتاده اما اون چی؟چند بار تا حالا ماشین و داغون کرده؟یه بار که پای گلک شکست و داشتیم می مردیم و همش داریم ضرر می دیم.اگه من بودم چه اتفاقی می افتاد؟برای همیشه لابد باید می بوسیدم و میذاشتمش کنار.

خدایا از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم؟به خدا زن بودن سخته.به خدا ندیده گرفته شدن توسط شوهر و اطرافیان که بیشتر وقتا زن هستن سخته.چرا ما زنا خودمون و قبول نداریم؟چرا برا هم افه میایم؟چرا رابطه هامون و با هم بهتر نمی کنیم؟تو محیط کار برای هم می زنیم.تو رانندگی فقط پوز هم و می زنیم و از مردا می ترسیم.به هم حسادت می کنیم.اما باور کنید مردا برای دوستاشون انقدر ارزش و اعتبار قائلن که نگو و نپرس.به هم حسادت نمی کنن.همه می گن:زنا فلان و زنا بهمان.بعد ماها؟هیچی گاهی از خودمون دفاع می کنیم.گاهی پشت هم هستیم اما همیشه نه؟یه وقتا از هم جلوی شوهرامون که اونم مرده بد می گیم و رانندگی و قیافه و طرز زندگی هم جنسمون رو می بریم زیر سوال و هی هم فکر می کنیم و غصه می خوریم که پس حق و حقوق ما کو؟

ما باید خودمون اول از همه خودمون و دوست داشته باشیم.توانایی ما خیلی زیاده اما ای کاش خودمون هم باور داشتیم.

نمی دونم چرا بحث به اینجا کشید.فقط دلم پره و بغض دارم و گریه.دوستی ندارم یه دوست ناب.یه دوست هم فکر.دوستا میان و می رن و اون چیزی نیستن که من می خوام.دنبال چی می گردم؟خودمم نمی دونم.نه خواهرام نه دوستای دانشگاه.نه دوستای مدرسه.نه دوستایی که قبلا همسایه بودن و شب و روز با هم بودیم اون چیزی نیستن که من می خوام و من تنهام.شوهرم رو هم نمی خوام عشقی داره می دونم.دوستم داره می دونم.بی انصاف نیستم.اما زندگی کردن باهاش خیلی وقتا رنج بوده و درد و من شاید هیچ وقت نخواستم قبول کنم خیلی به فکر شاد نگه داشتن و راضی بودن من نیست.من جایی رو ندارم برم.من کار و پول و سرمایه ندارم.من هم فقط شعار می دم من حتا اگه همه اینا رو هم داشته باشم بازم ترسوام.از تنهایی می ترسم.نمی دونم چرا؟خیلی دوسش دارم؟یا می ترسم زندگی دخترم خراب بشه؟زندگی با اون هیجان داره...خیلی بیشتر از زندگی دور و بریام.مغزش پره.آدم خوش فکریه آینده نابی داره اما من...

نمی دونم باید چی کار کنم.یه سری چیزا می خوام که نمی دونم چطوری باید بگم اونا رو می خوام؟

کاش انقدر جرات داشتم که حداقل برای یه مدت چند ماهه برم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط مجهولالهویه  | 

نمردیم و بالاخره به چند نفر لینک دادیم.آمتیس عزیز و دنیای عزیز و خیلی های دیگه که همتون عزیزید.اینجا به یه سری از کسایی که یه جورایی وبلاگ یواشکی دارن لینک می دم.اما قدمتون تو اون یکی وبلاگم سر چشم.البته باید به این لیست مامان ستاره جون و نوشین جون و حالا هرکی و یادم رفت ببخشه رو هم اضافه کنم.

و اما امشب:

امشب خوابم نمی بره.تو نیستی.حتا رادیوی سیاه کوچولومون هم که ن از خارجه آورده برام هم نیست.می نویسم خارجه چون نمی دونم کدوم خارجه...

صدات و نمی شنوم.صدای پر طنین و با صلابتت رو که داری درباره عشق همیشگیت یعنی موسیقی حرف می زنی به گوشم نمی خوره.وقتایی که رادیو خودش و بهم نشون می ده یعنی شبای چهارشنبه دراز می کشم روی تخت.پتوی صورتی رو می کشم روم و رادیو رو می چسبونم به گوشم بعد به جای این که بادقت و حسابی به حرفات گوش کنم خوابم می گیره.صدات مثل لالایی می مونه.اصلا انگار تو خلق شدی برای این که من و گلک رو خواب کنی.شبا حوصله ات زیاد می شه می شینی وبراش هزار تا قصه می گی تا بخوابه اما من حوصله ندارم و الان مدت هاست که پای تخت گلک نشستم تا بخوابه.فقط قبل از خواب و بعد از خوابش می بوسمش روش و درست می کنم و...

اما تو حالا می خوای یکی از اون قصه ها رو که براش گفتی بنویسی و چاپ کنی.قصه نابی که خودت برام خوندی و گریه کردی و منم غرق زیبایی شدم.می بخشی نمی تونم خیلی خوب یعنی در واقع اون جوری که تو دلت می خواد احساسم و نشون بدم.

یادته اون روزها که شعرات و پاک نویس می کردم؟همش با عشق بود همش با ذوق بود.راه طولانی رو رفتم تا بتونم با شعرای سخت تو ارتباط برقرار کنم.نمی دونم چرا امشب همش می خوام تو باشی و از تو بگم.

شاید این راهی باشه تا بتونم برات بگم چه قدر احساسات ضد و نقیض دارم.بگم دوستم نداری؟اصلا و ابدا نمی تونم بگم.چه جوری می تونم این و بگم وقتی امروز یه بلوز خوشگل برام خریدی و بهم دادی؟چطور بگم دوستم نداری وقتی همیشه روزای تولد و کلی مناسبت دیگه برام چیزهای غافل گیر کننده می خری؟می بخشی نمی خوام فکر کنی من آدم مادی هستم یعنی می دونم که این جوری فکر نمی کنی اگه این جوری بود حاضر نمی شدم توی هر شرایطی باهات زندگی کنم.

همیشه این جوریه با هزار تا ذوق و شوق می شینم پای این وبلاگ تا از احساساتم بگم اما یهو وسطش قاطی می کنم و حرفم نیماد.

نمی دونم چی بگم و اصلا چطور بگم.خواستم از انتظاراتی که دارم بنویسم اما وقتی یاد یه عالمه مهربونیات افتادم پشیمون شدم.درست مثل امروز صبح که اشکم و در آوردی و رفتی و من همین طور که داشتم عکسای جورواجور رو می دیدم عکسای مربوط به ۴ سال پیشت و دیدم.قیافه خندون و بامزه ات حسابی لبخند و روی لبام آورد و باهات حرف می زدم.مثل یه مادری که از دست بچه اش عاصی شده در عین حال از دست کاری که اون کرده خنده اش گرفته بهت می گفتم:آخه چرا من و اذیت می کنی؟

امروز نشسته بودم و تو داشتی فوتبال نگاه می کردی یهو جا خوردم از این که ۸ سال گذشت.به عکس گلک نگاه کردم که قاب شده و صورت قشنگش تو لباس فرشته ها می خنده...به کابینت ها نگاه کردم به یخچال و اون دو برگ یادداشت کارا و برنامه هام که روش چسبوندم.به جعبه فلزی شکلات نگاه کردم که شکل قلبه و روی یجچال گذاشتمش.به وسایل خونه نگاه کردم به تو به گلک و هر چیزی که فکرش و بکنی و بعد یهو لرزیدم.من کجام؟یعنی این همه سال از اون وقتا گذشت.من کجا بودم و حالا کجا هستم؟چیزایی رو دارم که شاید خیلی زیاد نباشه اما ارزشمنده.زندگی و وسایلی رو دارم که شاید خیلی گرون نباشه اما خونمون رو قشنگ و دوست داشتنی کرده.حداقل سعی خودم رو کردم.

گلک رو دارم تو رو دارم و خیلی چیزای دیگه.فقط اگه گذشته بزاره که من مفهوم همه این چیزا رو مزه مزه کنم و اطرافیان که گاهی بد جور تن آشیونه کوچیکمون رو می لرزونن.

...

کفتر چاهی ها پیش ما هستن و گربه کوچولو که گاهی از کثیف کاری های کفترا در امان نمی مونه هم هست.حسابی وروجک شده.بازی می کنه و تا ما رو می بینه می خواد بیاد تو.روی پاهاش وامیسته و پنجه هاش و می کشه بالا تا دستامون و بگیره.تراسمون به معنای واقعی گند شده اما من نمی دونم باید چه کنم.اون چشای آبی و هیکل ریزه میزه رو دوست دارم و دلم نمیاد ولش کنم بره.هزار بار خواستم با سرایدار حرف بزنم که اگه می تونه نگهش داره و ما خودمون براش غذا ببریم اما نمی دونم چرا نمی تونم تصمیم بگیرم.کفتر چاهی ها اما جریانشون بامزه ست.از توی کانال کولر صداشون میاد.آخه درست بالای کولرمون لونه ساختن صدای چند تا بچه کفتر میاد و می پیچه و صبا شده زنگ ساعتمون.آقای پدر تمام روز یا بیشتر وقتا روی پشت بوم روبه رویی مراقبشونه و همه چیز و زیر نظر می گیره.مادر هم که دنبال غذاست وجوجه ها وقتی غذاشون و می خورن ساکت می شن و چند ساعت بعد دوباره.گلک اما گربه رو ترجیح می ده وقتی می بینه کفترا روی گربه کثیف کاری کردن می گه بیرونشون کن تا گربم و اذیت نکنن.چند تا از اسباب بازی هاش رو برده برای گربه تا باهاشون بازی کنه.اما اون عاشق پاکت خالی شیر و کاغذ بستنیه و مدام باهاشون ور می ره.سرش و می کنه توی زیر پوش همسر که حالا نقش زیر انداز و براش داره و هی خودش و می مالونه به دستمال.درست همون جایی می خوابه که برای اولین بار گذاشتیمش.یعنی زیر کولر و گوشه تراس.

نمی دونم چرا انقدر به نظرم بامزه میاد.بچه که بودم چون حیاط داشتیم زیادگربه نگه می داشتم اما حالا انگار یادم رفته گربه ها چه کارایی بلدن.جدیدا تن ماهی خور و گوشت پخته خور هم شده.

دلم براش می سوزه که مادرش پیشش نیست و کار زیادی هم از دستم بر نمیادوخلاصه که اگه هوس دیدن یه باغ وحش مجانی به سرتون زد در خدمتیم...

این روزها هنوز به مرگ فکر می کنم اما کم کم دارم با خودم کنار میام که دیگه یهش فکر نکنم.چند روز پیش حال مامانم بد بود رفتیم دنبالش تا ببریمش دکتر.افتخاری با سوز می خوند و من اشکام سرازیر شده بود.همسر می گفت بی خیال بابا حالا که چیزی نشده اما من می گفتم:من نمی خوام بی پدرمادر باشم.من نمی خوام بابا ندارم مامان هم نداشته باشم.دلم می خواد ۴۰ سله بشم بعد همچین چیزی اتفاق بیفته اصلا دلم می خواد زودتر از همه بمیرم.من طاقت ندارم.باور کنید اینا لوس بازی نیست فقط کسی حرف من و می فهمه که یهو یه نفر رو ناگهانی اونم با یه وضع...از دست بده.

خیلی زیاد حرف زدم.کمرم و پاهام درد گرفته شب به خیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط مجهولالهویه  | 

 بالا سرم واینستا حالا چی شده که انقدر کنجکاو شدی؟می خوای از چی سر دربیاری؟محض فضولی بود نه؟وگرنه کی تا حالا شده بخوای تو نوشته های من سر دربیاری؟کی خواستی ببینی بین سلولای خاکستری مغزم چی می گذره؟آره راست می گی لابد فکر می کنی من یه آدم پیچ درپیچ نیستم.من یه آدم ساده ام که هیچی تو کله پوکم ندارم.من یه زن خاله زنکم.داد نزن دلم نمی خواد بیام و وایسم زیر کولر تا ببینم کار می کنه یا نه.می گم نگرانم کولر بسوزه و تو می گی؟خنگ شدی بیا زیرش وایسا و من با چشمای مات و بی حال نگات می کنم.موهای عرق کرده و خیسم و می زنم اون طرف و فکر می کنم کجا می شه یه جا برای آواز خوندن پیدا کرد؟کجا که صدات و نشنون و بتونی تو فضای آزاد باشی.همین امشب رفتم و وایسادم تو تراس تا گلک بتونه با یه گربه کوچولو که مهمون خونمون شده بازی کنه.نگرانی توی تمام وجودم بیداد می کرد...

گلک اومد تو که بره و جیش کنه و من ایستادم و باهاش حرف زدم و یه جورایی التماسش می کردم ما رو مریض نکنه که یه وقت انگل نگیریم ازش...بهش می گفتم گربه کوچولو دلم برات می سوزه آخه باهات چی کار کنم؟بزارم بری تا یه وقت گربه نره بیاد سراغت و به قول همسر خر خره ات رو بجوه؟

تازه همسر می گفت روباه مکارم میاد و خندیدیم و من نمی دونستم شب که بشه و ساعت نزدیکای نیمه شب بشه من چه قدر بی رمق و بی انرژی می شم.تو همون تراس بود که فکر می کردم باید خودم و قبول کنم بعضی وقتا از پا درمیام و نیروی کافی ندارم حتا اگه یه آدم شکننده و لاغر نباشم تا یه حدی از خودم انتظار دارم.

من اینجا پراکنده می نویسم برام فرقی نداره اینجا همه چیز بپره و پاک بشه برام مهم نیست کسی اینا رو بخونه چیزی که مهمه خالی شدن پراکنده های مغزی منه که اینجا خالی بشه و شاید من بتونم یه نفس عمیق بکشم و برم بگیرم بخوابم و فردا برم خونه مامانم و فکر شلوغی خونه و این همه ظرف مونده و تخمه های شکسته شده ریخته رو زمین و یه سبد پر از لباس چرک و شلوار و مانتوی خوب پاره شدم نباشم.شاید بتونم وجود این پشه های تند و تیز که دور سرم و گردنم و دستا و پاهام می پرن نباشم.تروخدا باهام حرف نزن اومدی آب و از یخچال برداشتی و بردی سر سفره و خورشت قیمه بادمجون رو خوردی دیگه با من چی کار داری؟می دونم می دونم طاقت ناراحتی و دپرس بودنم رو نداری می دونم دلت می خواد من بخندم و اما هر وقتم می خندم و شوخی می کنم و شیطنت می کنم و می خوام بامزگی کنم من و نمی بینی و هوم هوم می کنی .می دونم و شاید نمی دونم تو از من چی می خوای؟تو یه آدم مرموزی که هیچ وقت نتونستم کامل و خوب بشناسمت و شناختم فقط در این حد بوده که خیره بشم به همه چیزهای قشنگی که برام خریدی و ذوق و سلیقه به خرج دادی.شاید باید ازت بخوام برام آواز بخونی.همون که می گه:

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست.دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست...

یادته گلک توی دلم بود و شبا خوابم نمی برد و این و می خوندی و دستم و توی دستت می گرفتی بعد من می گفتم می دونی دارم به چی فکر می کنم؟به سال دیگه فکر می کنم که دیگه عق نمی زنم که حالت تهوع ندارم که باد نکردم که فشارم بالا نیست و سنگین نیستم و معده ام ترش نمی کنه به این که می تونیم سه تایی بریم مسافرت و بخندیم و خوش باشیم...

مغزم درد می کنه یه عالمه خودکار دارم که گذاشتمشون تو کشوی اول دراور طلاییه ما یه عالمه کاغذ داریم یه عالمه دفتر داریم.به خودم لعنت می فرستم که چرا تمام سر رسیدا رو گذاشتم اون بالا که حالا  هیچی نباشه که بتونه اراجیف من رو تو خودش جا بده.هی می رم سراغ وسایل کتابخونه تا یه چیزی پیدا کنم و بنویسم توش اما چیزی نیست.یه دفتر هست...یه سر رسید که برای ۸ یا ۹ سال پیشه درست زمانی که با هم آشنا شدیم و تو بهبوهه ازدواج و خواستگاری بودم و از همه جا بی خبر...اسمش رو گذاشته بودم دفتر غم ها و شادی های من.

و توش می نوشتم و می نوشتم .اما حالا نمی تونم حس امروز من با اون روزا فرق می کنه من احتیاج به یه دفتر سفید دارم که سیاش کنم و بعد مثل خلا نگهش دارم که چی بشه؟شاید یه روز بسوزونمشون.

دفترای گلک رو یکی یکی گذاشتم رو هم و هراز گاهی می رم و کشو رو باز می کنم و نگاشون می کنم و حسی ندارم برای نوشتن یه چیز جدید و خنده دار.

امشب خل شدم اصلا چند وقته حالم دگرگون شده ست.مرگ و مرگ سایه مهیبی داره هر چی فکر می کنم نمی تونم باور کنم  مرگ پایان کبوتر نیست هر چی فکر می کنم می بینم خدا به من نزدیک نیست و خیلی چیزا باعث شده اعتقادم و ایمان رو از دست بدم...

می خوام سجاده رو باز کنم.می خوام چادرم رو سرم کنم.می خوام دستام و بگیرم بالا و دعا کنم اما موجی از تردیدها میاد سراغم و نمیذاره دیگه نمی تونم خیلی چیزی رو باور کنم.

جهنم؟بهشت؟اینا چه معنی می ده وقتی می رم و گورای سرد تاریخ خورده جور واجور و می بینم؟توی اون گورا به غیر از سیاهی و جونور چی هست؟یعنی دستی هست که من و نجات بده؟من گناهکار که بیشترین گناهم نداشتن حجاب درست و حسابیه؟این که اعتقادی به این ندارم که بادید جلوی نامحرم روسری داشته باشم؟هنوز به خیلی چیزا پایبندم به پوشش درست و حسابی به مشروب نخوردن و خیلی گناهای دیگه اما همیشه خودم و سرزنش می کنم دلم می خواد یه چادر سیاه بندازم رو سرم و از صبح تا شب ذکر بگم دعا بخونم تا برم بهشت.اما باور کن این کارا حالم و بهتر نمی کنه که بدتر هم می شم.وقتی می رم و نماز می خونم ترسم از همه این چیزا بیشتر می شه.

این شبا همش می ترسم.تنها نمی تونم بمونم.گلک که هست فرق می کنه.می خوابیم کنار هم.وجود کوچولو موچولوش حسابی بهم ایمنی میده.

همش فکر می کنم اگه من بمیرم؟چی می شه گلکم بی مادر می شه و من مرده چه جوری می تونم تحمل کنم که اون وایسه یه گوشه ای و بی مادری رو ماتم بگیره.حتا یه وقتا گریه می کنم.همین چند شب پیش تو خیابون فکر می کردم یه حادثه ممکنه اتفاق بیفته و من و همسر بمیریم و گلک زنده بمونه و مجبور بشه جنازه مادر پدرش رو ببینه

هی فکر می کنم اگه این بمیره  اگه اون بمیره؟اگه زلزله بیاد اگه جنگ بشه و بعد با تمام ناامیدی که توی وجودم رخنه کرده یه آه بلند می کشم و می گم:هی ما آدما چه قدر ضعیفیم همین امروز یه زن روبه روم نشته بود یکی از یادگاری های دوران دانشگاهه حالا منتظر یه پسره.دلش اومده جلو و یک ماه دیگه یه موجود کوچیک ضعیف رو می ذارن تو بغلش...

نگاش می کردم مونده بودم عجب پروسه ایه.زندگی مرگ و دیگر هیچ.این روزا خیلی احساس ضعف می کنم.دلم برای حس اون روزا که بابا بود و هیچکس رو از دست نداده بودیم می افتم و می گم چه قدر دنیای من با مرگ و نیستی و حتا فکرش دور بود؟

حالا چی؟هی می گم اگه مامان بمیره اگه همسر بمیره اگه این اگه اون؟تروخدا داد نزن.تو این خونه نمی شه تو حال خودت باشی و هیچکس نباشه؟وقتی من کلافه ام و حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم همه بی حوصله و کلافه ان و من نمی دونم چرا؟داری فوتبال می بینی؟بارسلونا با منچستر؟چرا داد می زنی و من و از دنیای خودم بیرون میاری؟پشتم قلنج شده باید برام بشکنی.گرممه.تحمل صدای غر غرای گلک رو که می گه پونی می خوام و ندارم.گربه کوچولو رو طبقه اول پیدا کردیم.چند روز بود صداش می اومد که ما رو می دید و صدای قدم هامون رو می شنید میو میو می کرد.بوی لاشه یه گربه مرده پیچیده بود تو راهروی طبقه اول و ما هی می اومدیم و می رفتیم و من هی بالا رو نگاه می کردم و هیچی نمی دیدیم تا دیشب بعد از یه خرید طولانی و خسته کننده اومدیم خونه و پله ها رو رد می کردیم که یهو صدای میو میو اومد و بعد یه کله کوچولو دیدیم ماه بود.گربه کوچولوی ملوس وقتی دید ما می خوایم بریم به زور خودش رو انداخت پایین و ما براش شیر آوردیم و دلمون نیومد بزاریمش همون جا و بردیمش تو تراس.یه تیکه پارچه و چند تیکه پنبه شده محل خوابش که نمی ره توش بخوابه.مهمون کوچولوی ما میاد و ما رو صدا می کنه و پنجولاش و می کوبه به شیشه در تراس که صداهای بامزه و ریزی می ده.

و من می ترسم دختر کوچولوم مریض بشه و نگرانم اما می دونم حریفش نمی شم چون می ره و یه گوشه وامیسته و برای گربه کوچولو و تنهاییش گریه می کنه.در و باز می کنیم و گربه کوچولو بال در میاره از بس خوشحاله و میاد و خودش و می ماله به پاهای ما و خجالت می کشم از این که بگم ازش می ترسم.گلک با دامن کوتاه آبیش و یه عالمه هیجان می دوه دنبالش و باهاش حرف می زنه و نازش می کنه و اونم خودش و سر و صورتش و رو سفت می ماله به پاهای لختش و دمپایی هاش رو بو می کنه و کیف می کنه.طرف من که میاد بیچاره رو با دمپاییم می زنم کنار و می گم عزیز جان برو اون ور من بی جنبه ام.من احتمالا همون بچه حیاط کودکی ها نیستم که یه عالمه گربه بزرگ و کوچیک و بغل می کرد و دنبال هزار پا راه می افتاد.

من یه آدم ترسو شدم که خوردن تن نرمت به پاهام قلقلکم می ده.

دلم می خواد از دو تا کفتر چاهی بنویسم که دو ماهه اومدن و مهمون ما شدن.روی کولر آشیونه ساختن و حسابی تراس و کثیف کردن و من دلم نمیاد بیرونشون کنم و همین امشب صندلی بردم تو تراس و بعد برگشتم تو آخه دو تا کارگر تو خونه روبه رویی رنگ می کردن و شام می خوردن و آهنگای قدیمی گوش می کردن و من برگشتم تو ا مانتو و روسری رفتم تو تراس و نشستم و زدم زیر آواز و زمزمه کردم و شدم زن تنهای به همین سادگی.گفته بودم بهت؟خیلی شخصیتش رو دوس داشتم.اون زن یه نمونه نبود اون خود ما بودیم.ما زن ها که دلمون می خواد یه قدم بزرگ از گذشته و سنت ها و مرد سالاری ها برداریم و نمی دونیم این قدم رو کجا پایین بیاریم؟نتیچه اش این می شه که به قول محمد علی تو همه داستانایی که توسط زنا نوشته می شه ردپای یه خیانت کوچولو و سیگار و بی حجابی و مشروب و تنها زندگی کردن رو می شه پیدا کرد.

من گرممه و چونم گرمه و اینجا نامحدود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط مجهولالهویه  | 

من مریضم.حالم بده.چند روز پیش همش احساس سرماخوردگی می کردم.سریع رفتم و دو تا قرص خوردم و گفتم خوب می شم.همسر هم که برای این تور جمعه ثبت نام کرد گفتم تا جمعه خوب می شم اما خوب نشدم و ما دو تایی بدون باران رفتیم و الان من یه آدم سرماخورده تب دار و خسته و کوفته بیشتر نیستم که حتا نمی تونم لباسای ریخت و پاش دیشب و جمع کنم.

دیروز صبح زود با این تور رفتیم دو تا جای قشنگ و دیدیم چون می خوام تو وبلاک گلک بگم اینجا چیزی نمی گم.عکساش رو هم اونجا می ذارم.خداییش همسر عکسای خیلی خیلی قشنگی گرفت.معلوم الحال عزیز که نمی دونم چرا این روزها ما رو دوست نداره می دونه چی میگم.

چند وقته تو فکر اینه که یه نمایشگاه عکس از طبیعت ایران بزنه و منم که پایه حاضرم همه جور کاری بکنم براش.

البته تازه اول راهیم و حالا باید سفر بریم و عکسای زیادی هم بگیره.

امروز نذاشتم گلک بره مهد.خواستم پیشم باشه چون دیروز از صبح تا شب ندیدمش و تو خواب همش بهانه می گرفت.نمی دونم دیروز چه قدر پیاده روی و سنگ نوردی و ضخره نوردی کردیم اما من که مردم.

بابا همه لاغر بودن و من با همه وجود تپل بودنم پا به پای اونا رفتم و تازه اونا رو هم جا گذاشتم.حالا خورد و خمیرم.پاهام درد می کنه.تمام ماهیچه های بدنم هم گرفته و سفت شده.الانم شدم یه زن شلخته که خونه زندگیم حسابی کثیف و نا منظم شده.چی کار کنم به خدا نمی تونم بلند شم.تنها کاری که کردم صبونه دادن و میوه دادن به گلک بوده در کنار این که یه سوپ بار گذاشتم.

یه کاری قراره برام جور بشه یه کاری که البته هر روز نیست و بیشتر تحقیقاتیه.امیدوارم هر چی صلاحه همون پیش بیاد.برام جالبه منی که فکر می کردم اگه یه روز نرم سرکار حسابی حوصله ام سر می ره الان که حساب می کنم می بینم ۵ ماهه سرکار نمی رم و اصلا هم زمان برام دیر نگذشته.تازه هی هم وقت کم میارم.در کنار این که زندگی برام یه عالمه هیجان داره.یه روزایی احتیاج به آرامش دارم.گلک و همسر که می رن می شینم و سر فرصت کتاب می خونم.کار می کنم.غذا درست می کنم و با حوصله می رم پیاده روی و بعد دنبال گلک.یه روزایی کلاس می رم و دنبال کارای کلاسامم.یه روزایی هم می ریم بیرون و مهمونی و مهمون میاد و اینا.اما اصلا احساس بدی نسبت به سرکار نرفتن ندارم.

سرتون و درد نمیارم قرص خوردم و حسابی خوابم گرفته...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط مجهولالهویه  |