بالا سرم واینستا حالا چی شده که انقدر کنجکاو شدی؟می خوای از چی سر دربیاری؟محض فضولی بود نه؟وگرنه کی تا حالا شده بخوای تو نوشته های من سر دربیاری؟کی خواستی ببینی بین سلولای خاکستری مغزم چی می گذره؟آره راست می گی لابد فکر می کنی من یه آدم پیچ درپیچ نیستم.من یه آدم ساده ام که هیچی تو کله پوکم ندارم.من یه زن خاله زنکم.داد نزن دلم نمی خواد بیام و وایسم زیر کولر تا ببینم کار می کنه یا نه.می گم نگرانم کولر بسوزه و تو می گی؟خنگ شدی بیا زیرش وایسا و من با چشمای مات و بی حال نگات می کنم.موهای عرق کرده و خیسم و می زنم اون طرف و فکر می کنم کجا می شه یه جا برای آواز خوندن پیدا کرد؟کجا که صدات و نشنون و بتونی تو فضای آزاد باشی.همین امشب رفتم و وایسادم تو تراس تا گلک بتونه با یه گربه کوچولو که مهمون خونمون شده بازی کنه.نگرانی توی تمام وجودم بیداد می کرد...
گلک اومد تو که بره و جیش کنه و من ایستادم و باهاش حرف زدم و یه جورایی التماسش می کردم ما رو مریض نکنه که یه وقت انگل نگیریم ازش...بهش می گفتم گربه کوچولو دلم برات می سوزه آخه باهات چی کار کنم؟بزارم بری تا یه وقت گربه نره بیاد سراغت و به قول همسر خر خره ات رو بجوه؟
تازه همسر می گفت روباه مکارم میاد و خندیدیم و من نمی دونستم شب که بشه و ساعت نزدیکای نیمه شب بشه من چه قدر بی رمق و بی انرژی می شم.تو همون تراس بود که فکر می کردم باید خودم و قبول کنم بعضی وقتا از پا درمیام و نیروی کافی ندارم حتا اگه یه آدم شکننده و لاغر نباشم تا یه حدی از خودم انتظار دارم.
من اینجا پراکنده می نویسم برام فرقی نداره اینجا همه چیز بپره و پاک بشه برام مهم نیست کسی اینا رو بخونه چیزی که مهمه خالی شدن پراکنده های مغزی منه که اینجا خالی بشه و شاید من بتونم یه نفس عمیق بکشم و برم بگیرم بخوابم و فردا برم خونه مامانم و فکر شلوغی خونه و این همه ظرف مونده و تخمه های شکسته شده ریخته رو زمین و یه سبد پر از لباس چرک و شلوار و مانتوی خوب پاره شدم نباشم.شاید بتونم وجود این پشه های تند و تیز که دور سرم و گردنم و دستا و پاهام می پرن نباشم.تروخدا باهام حرف نزن اومدی آب و از یخچال برداشتی و بردی سر سفره و خورشت قیمه بادمجون رو خوردی دیگه با من چی کار داری؟می دونم می دونم طاقت ناراحتی و دپرس بودنم رو نداری می دونم دلت می خواد من بخندم و اما هر وقتم می خندم و شوخی می کنم و شیطنت می کنم و می خوام بامزگی کنم من و نمی بینی و هوم هوم می کنی .می دونم و شاید نمی دونم تو از من چی می خوای؟تو یه آدم مرموزی که هیچ وقت نتونستم کامل و خوب بشناسمت و شناختم فقط در این حد بوده که خیره بشم به همه چیزهای قشنگی که برام خریدی و ذوق و سلیقه به خرج دادی.شاید باید ازت بخوام برام آواز بخونی.همون که می گه:
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست.دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست...
یادته گلک توی دلم بود و شبا خوابم نمی برد و این و می خوندی و دستم و توی دستت می گرفتی بعد من می گفتم می دونی دارم به چی فکر می کنم؟به سال دیگه فکر می کنم که دیگه عق نمی زنم که حالت تهوع ندارم که باد نکردم که فشارم بالا نیست و سنگین نیستم و معده ام ترش نمی کنه به این که می تونیم سه تایی بریم مسافرت و بخندیم و خوش باشیم...
مغزم درد می کنه یه عالمه خودکار دارم که گذاشتمشون تو کشوی اول دراور طلاییه ما یه عالمه کاغذ داریم یه عالمه دفتر داریم.به خودم لعنت می فرستم که چرا تمام سر رسیدا رو گذاشتم اون بالا که حالا هیچی نباشه که بتونه اراجیف من رو تو خودش جا بده.هی می رم سراغ وسایل کتابخونه تا یه چیزی پیدا کنم و بنویسم توش اما چیزی نیست.یه دفتر هست...یه سر رسید که برای ۸ یا ۹ سال پیشه درست زمانی که با هم آشنا شدیم و تو بهبوهه ازدواج و خواستگاری بودم و از همه جا بی خبر...اسمش رو گذاشته بودم دفتر غم ها و شادی های من.
و توش می نوشتم و می نوشتم .اما حالا نمی تونم حس امروز من با اون روزا فرق می کنه من احتیاج به یه دفتر سفید دارم که سیاش کنم و بعد مثل خلا نگهش دارم که چی بشه؟شاید یه روز بسوزونمشون.
دفترای گلک رو یکی یکی گذاشتم رو هم و هراز گاهی می رم و کشو رو باز می کنم و نگاشون می کنم و حسی ندارم برای نوشتن یه چیز جدید و خنده دار.
امشب خل شدم اصلا چند وقته حالم دگرگون شده ست.مرگ و مرگ سایه مهیبی داره هر چی فکر می کنم نمی تونم باور کنم مرگ پایان کبوتر نیست هر چی فکر می کنم می بینم خدا به من نزدیک نیست و خیلی چیزا باعث شده اعتقادم و ایمان رو از دست بدم...
می خوام سجاده رو باز کنم.می خوام چادرم رو سرم کنم.می خوام دستام و بگیرم بالا و دعا کنم اما موجی از تردیدها میاد سراغم و نمیذاره دیگه نمی تونم خیلی چیزی رو باور کنم.
جهنم؟بهشت؟اینا چه معنی می ده وقتی می رم و گورای سرد تاریخ خورده جور واجور و می بینم؟توی اون گورا به غیر از سیاهی و جونور چی هست؟یعنی دستی هست که من و نجات بده؟من گناهکار که بیشترین گناهم نداشتن حجاب درست و حسابیه؟این که اعتقادی به این ندارم که بادید جلوی نامحرم روسری داشته باشم؟هنوز به خیلی چیزا پایبندم به پوشش درست و حسابی به مشروب نخوردن و خیلی گناهای دیگه اما همیشه خودم و سرزنش می کنم دلم می خواد یه چادر سیاه بندازم رو سرم و از صبح تا شب ذکر بگم دعا بخونم تا برم بهشت.اما باور کن این کارا حالم و بهتر نمی کنه که بدتر هم می شم.وقتی می رم و نماز می خونم ترسم از همه این چیزا بیشتر می شه.
این شبا همش می ترسم.تنها نمی تونم بمونم.گلک که هست فرق می کنه.می خوابیم کنار هم.وجود کوچولو موچولوش حسابی بهم ایمنی میده.
همش فکر می کنم اگه من بمیرم؟چی می شه گلکم بی مادر می شه و من مرده چه جوری می تونم تحمل کنم که اون وایسه یه گوشه ای و بی مادری رو ماتم بگیره.حتا یه وقتا گریه می کنم.همین چند شب پیش تو خیابون فکر می کردم یه حادثه ممکنه اتفاق بیفته و من و همسر بمیریم و گلک زنده بمونه و مجبور بشه جنازه مادر پدرش رو ببینه
هی فکر می کنم اگه این بمیره اگه اون بمیره؟اگه زلزله بیاد اگه جنگ بشه و بعد با تمام ناامیدی که توی وجودم رخنه کرده یه آه بلند می کشم و می گم:هی ما آدما چه قدر ضعیفیم همین امروز یه زن روبه روم نشته بود یکی از یادگاری های دوران دانشگاهه حالا منتظر یه پسره.دلش اومده جلو و یک ماه دیگه یه موجود کوچیک ضعیف رو می ذارن تو بغلش...
نگاش می کردم مونده بودم عجب پروسه ایه.زندگی مرگ و دیگر هیچ.این روزا خیلی احساس ضعف می کنم.دلم برای حس اون روزا که بابا بود و هیچکس رو از دست نداده بودیم می افتم و می گم چه قدر دنیای من با مرگ و نیستی و حتا فکرش دور بود؟
حالا چی؟هی می گم اگه مامان بمیره اگه همسر بمیره اگه این اگه اون؟تروخدا داد نزن.تو این خونه نمی شه تو حال خودت باشی و هیچکس نباشه؟وقتی من کلافه ام و حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم همه بی حوصله و کلافه ان و من نمی دونم چرا؟داری فوتبال می بینی؟بارسلونا با منچستر؟چرا داد می زنی و من و از دنیای خودم بیرون میاری؟پشتم قلنج شده باید برام بشکنی.گرممه.تحمل صدای غر غرای گلک رو که می گه پونی می خوام و ندارم.گربه کوچولو رو طبقه اول پیدا کردیم.چند روز بود صداش می اومد که ما رو می دید و صدای قدم هامون رو می شنید میو میو می کرد.بوی لاشه یه گربه مرده پیچیده بود تو راهروی طبقه اول و ما هی می اومدیم و می رفتیم و من هی بالا رو نگاه می کردم و هیچی نمی دیدیم تا دیشب بعد از یه خرید طولانی و خسته کننده اومدیم خونه و پله ها رو رد می کردیم که یهو صدای میو میو اومد و بعد یه کله کوچولو دیدیم ماه بود.گربه کوچولوی ملوس وقتی دید ما می خوایم بریم به زور خودش رو انداخت پایین و ما براش شیر آوردیم و دلمون نیومد بزاریمش همون جا و بردیمش تو تراس.یه تیکه پارچه و چند تیکه پنبه شده محل خوابش که نمی ره توش بخوابه.مهمون کوچولوی ما میاد و ما رو صدا می کنه و پنجولاش و می کوبه به شیشه در تراس که صداهای بامزه و ریزی می ده.
و من می ترسم دختر کوچولوم مریض بشه و نگرانم اما می دونم حریفش نمی شم چون می ره و یه گوشه وامیسته و برای گربه کوچولو و تنهاییش گریه می کنه.در و باز می کنیم و گربه کوچولو بال در میاره از بس خوشحاله و میاد و خودش و می ماله به پاهای ما و خجالت می کشم از این که بگم ازش می ترسم.گلک با دامن کوتاه آبیش و یه عالمه هیجان می دوه دنبالش و باهاش حرف می زنه و نازش می کنه و اونم خودش و سر و صورتش و رو سفت می ماله به پاهای لختش و دمپایی هاش رو بو می کنه و کیف می کنه.طرف من که میاد بیچاره رو با دمپاییم می زنم کنار و می گم عزیز جان برو اون ور من بی جنبه ام.من احتمالا همون بچه حیاط کودکی ها نیستم که یه عالمه گربه بزرگ و کوچیک و بغل می کرد و دنبال هزار پا راه می افتاد.
من یه آدم ترسو شدم که خوردن تن نرمت به پاهام قلقلکم می ده.
دلم می خواد از دو تا کفتر چاهی بنویسم که دو ماهه اومدن و مهمون ما شدن.روی کولر آشیونه ساختن و حسابی تراس و کثیف کردن و من دلم نمیاد بیرونشون کنم و همین امشب صندلی بردم تو تراس و بعد برگشتم تو آخه دو تا کارگر تو خونه روبه رویی رنگ می کردن و شام می خوردن و آهنگای قدیمی گوش می کردن و من برگشتم تو ا مانتو و روسری رفتم تو تراس و نشستم و زدم زیر آواز و زمزمه کردم و شدم زن تنهای به همین سادگی.گفته بودم بهت؟خیلی شخصیتش رو دوس داشتم.اون زن یه نمونه نبود اون خود ما بودیم.ما زن ها که دلمون می خواد یه قدم بزرگ از گذشته و سنت ها و مرد سالاری ها برداریم و نمی دونیم این قدم رو کجا پایین بیاریم؟نتیچه اش این می شه که به قول محمد علی تو همه داستانایی که توسط زنا نوشته می شه ردپای یه خیانت کوچولو و سیگار و بی حجابی و مشروب و تنها زندگی کردن رو می شه پیدا کرد.
من گرممه و چونم گرمه و اینجا نامحدود...